|
آنچه را گذشته است فراموش كن و بدان چه نرسیده است رنج و اندوه مبر.
To fall in love چارلی چاپلین
اگه كمی و فقط كمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را كمی بهتر كنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی كه معلوم نیست كی باشد نباشیم. در کوچک ترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است. باور کنید! 1- گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم. 2- سعی كنیم بیش تر بخندیم. 3- تلاش كنیم كم تر گله كنیم. 4- با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم. 5 - گاهی هدیههایی كه گرفتهایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم. 6- بیش تر دعا كنیم. 7 - در داخل آسانسور و راه پله و... با آدم ها صحبت كنیم. 8- هر از گاهی نفس عمیق بكشیم. 9- لذت عطسه كردن را حس كنیم. 10- قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم. 11- زیر دوش آواز بخوانیم. 12- سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم. 13- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم. 14- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم. 15- برای انجام كارهایی كه ماه ها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامهریزی كنیم! 16- از تفكر درباره تناقضات لذت ببریم. 17- برای كارهایمان برنامهریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است! 18- مجموعهای از یك چیز تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... برای خودمان جمعآوری كنیم. 19- در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم. 20- گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهیها باشد چه بهتر. 21- گاهی از درخت بالا برویم. 22- احساس خود را درباره زیبایی ها به دیگران بگويیم. 23- گاهی كمی پابرهنه راه برویم! 24- بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم. 25- وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم. 26- در جلوی آینه بایستیم و خودمان را تماشا كنیم. 27- سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم. 28- رنگ ها را بشناسیم و از آن ها لذت ببریم. 29- وقتی از خواب بیدار میشویم، زنده بودن را حس كنیم. 30- زیر باران راه برویم. 31- كم تر حرف بزنیم و بیش تر گوش كنیم. 32- قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم. 33- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم. 34- اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم. 35- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم. 36- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم. 37- به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم. 38- گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم. 39- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم. 40- از هر آن چه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد.
داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت:
"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. زمان گذشت و قدری بزرگ تر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم. مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: "بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت. قدری بزرگ تر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازا آن مبلغی دستمزد بگیرد. شبی از شبهای زمستان، باران می بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت: "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت. به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت. بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانه او قرار گرفت. می بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت: "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود. درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف می خرید و فرشی در خیابان می انداخت و می فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفه من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت: "پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازه کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت. درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقا رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت: "فرزندم، من به خوشگذرانی و زندگی راحت عادت ندارم." و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همه اعضا درون را می سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من میشناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت: "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت. این سخن را با جمیع کسانی میگویم که در زندگیاش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید. این سخن را با کسانی میگویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید. مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.
کوتاهترین راه عشق ورزیدن، نگاهی است خالص و بیریا توأم با عشق. کوتاهترین راه رسیدن به ثروت آن است که قابلیتهایت را بشناسی و بر آن ها تکیه کنی. کوتاهترین راه برای جلوگیری از شکست احتمالی، مشورت با کسانی است که قبلاً آن راه را رفتهاند. کوتاهترین راه برای داشتن روانی سالم، در نظر گرفتن زمانی برای خنده و شادی در هر روز است. کوتاهترین راه برای داشتن اینکه نخواهی چیزی را به خاطر بسپاری، نگفتن دروغ است. کوتاهترین راه برای تسکین پشت کنكوریها دیدن افراد موفق و خوشبختی است که حتی از جلوی دانشگاه هم رد نشدهاند. کوتاهترین راه برای رسیدن به آرزوها، واقعبین بودن است. کوتاهترین راه برای غیبت نکردن آن است که عیوب خود را مثل عیب دیگران ببینی. کوتاهترین راه برای داشتن جسمی سالم، اعتدال در خوردن است، نه زیاد و نه کم. کوتاهترین راه برای یافتن یک دوست، توجه به علایق طرف مقابل است. کوتاهترین راه مبارزه با ترس، روبهرو شدن با آن ترس است. کوتاهترین راه برای رهايی از افسردگی، فکر کردن به چیزهای خوب است. کوتاهترین راه برای رسیدن به ثبات، آن است که بر آنچه ایمان داری پافشاری کنی. حتی اگر یک لشكر مخالف داشته باشی. کوتاهترین راه برای رسیدن به تکامل، انتقادپذیری است. کوتاهترین راه برای دروغ نگفتن، شجاع بودن است. کوتاهترین راه برای آیندهنگری، قناعت است. کوتاهترین راه برای حسرت نخوردن، آن است که همیشه در حال زندگی کنی. کوتاهترین راه برای حل یک مسئله، فهمیدن درست صورت مسئله است. کوتاهترین راه برای رسیدن به آرامش، آن است که کم تر به چیزهايی که نداری فکر کنی. کوتاهترین راه برای اثبات دوستیات به یک دوست، آن است که شنونده خوبی باشی. کوتاهترین راه برای فاش نساختن راز دیگران آن است که هرگز به رازشان گوش ندهی. کوتاهترین راه برای تحقیر نکردن دیگران این است که فقط چند لحظه خودت را جای آن ها قرار دهی. کوتاهترین راه برای رسیدن به قدرت واقعی، تقویت هرچه بیش تر منطق است. کوتاهترین راه برای مقابله دشمنان آن است که هرگز خونسردیات را از دست ندهی. کوتاهترین راه غلبه بر مشکلات، کوچک و ناچیز شمردن آن ها است. کوتاهترین راه برای داشتن یک ارتباط سالم، داشتن فکر و اندیشه سالم و قلب پاک است.
کودکي به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه مي خوام. بابي پسر خيلي شري بود. هميشه اذيت مي کرد. مامانش بهش گفت آيا حقته که اين دوچرخه رو واسه تولدت برات بگيرم؟ بابي گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و يه نامه براي خدا بنويس و ازش بخواه به خاطر کاراي خوبي که انجام دادي بهت يه دوچرخه بده. نامه شماره يک اسم من بابي هست. من يک پسر خيلي خوبي بودم و حالا ازت مي خوام که يه دوچرخه بهم بدي. بابي کمي فکر کرد و ديد که اين نامه چون دروغه کارساز نيست و دوچرخه اي گيرش نمي ياد. برا همين نامه رو پاره کرد. نامه شماره دو سلام خدا اما بابي يه کمي فکر کرد و ديد که اين نامه هم جواب نمي ده واسه همين پاره اش کرد. نامه شماره سه سلام خدا بابي کمي فکر کرد و با خودش گفت که شايد اين نامه هم جواب نده. واسه همين پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که مي خوام برم کليسا. مامانش ديد که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولي قبل از شام خونه باش. بابي رفت کليسا. کمي نشست وقتي ديد هيچ کسي اون جا نيست، پريد و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت (دزديد) و از کليسا فرار کرد. بعدش مستقيم رفت تو اتاقش و نامه جديدش رو نوشت. نامه شماره چهار سلام خدا
سلامتی: 1- آب فراوان بنوشید. 2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید. 3- از سبزیجات بیش تر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده. 4- با این 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)، Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی). 5- از ورزش کمک بگیرید. 6- بیش تر بازی کنید. 7- بیش تر از سال گذشته کتاب بخوانید. 8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید. 9- 7 ساعت بخوابید. 10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیادهروی کنید و در حین پیادهروی، لبخند بزنید. شخصیت: 11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمیدانید که بین آن ها چه میگذرد. 12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید. 13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید. 14- خیلی خود را جدی نگیرید. 15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید. 16- وقتی بیدار هستید بیش تر خیالپردازی کنید. 17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید. 18- گذشته را فراموش کنید. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین میبرد. 19- زندگی کوتاهتر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید. 20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید. 21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما. 22- بدانید که زندگی مدرسهای میماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر میباشند. 23- بیش تر بخندید و لبخند بزنید. 24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد. جامعه: 25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید. 26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید. 27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید. 28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید. 29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید. 30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری میکنند، به شما مربوط نیست. 31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمیآید، بلکه دوستان شما به شما مدد میرسانند، پس با آن ها در ارتباط باشید. زندگی: 32- کارهای مثبت انجام دهید. 33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید. 34- عشق درمانگر هر چیزی است. 35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است. 36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید. 37- حتی بهترین هم میآید. 38- همین که صبح از خواب بیدار میشوید، باید از هستي تان شاكر باشيد. 39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.
"فرمان های در ظاهر مهمل و در واقع درست" غالبا آدم ها غیرمنطقی، بی حکمت و خود محورند! با این وجود آنان را ببخشید. اگر مهربان هستید، آدم ها شما را به خودخواهی و غرض ورزی متهم می کنند! با این وجود مهربان باشید. اگر کامیابید، دوستانی بی وفا و دشمنانی واقعی خواهید یافت! با این وجود موفق باشید. اگر درستکار و صادقید، آدم ها شما را فریب خواهند داد! با این وجود امین و صادق بمانید. آنچه شما سال هایتان را برای بنایش صرف کرده اید، آدم ها یک شبه نابودش می کنند! با این وجود بنا کنید. اگر به شادی و آرامی برسید، دیگران حسادت می کنند! با این وجود شاد باشید. نیکی های امروزتان را به فردا فراموش می کنند! با این وجود نیکی کنید. حتی وقتی بهترین خود را ایثار می کنید، باز می گویند کافی نیست! با این وجود بهترین خود را ایثار کنید. با این وجود در سنجش نهایی، قضاوت های ایشان نیست که شما را می سنجد! تنها خداست که شما را داوری می کند.
بعضیها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم. در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست
با وجود مشكلات كوچك و بزرگ زندگی ، پیدا كردن جایی آرام و به دور از فشار روانی نه تنها روحیه را تقویت می كند بلكه باعث نجات جان می شود . فشار كاری زیاد ممكن است برای قلب مضر بوده و حتی باعث گرفتگی رگ های آن شود . بررسی های جدید نشان داده است كه فشار كاری می تواند باعث ترشح هورمون فشارهای روحی در جریان خون شود كه باعث كاهش قدرت دفاعی بدن شده و ما را در مقابل آلودگی ها از جمله سرماخوردگی و غیره حساس می كند . بیماری هایی نظیر سوزش معده ، گلو درد ، تنگی نفس و سرطان ، بستگی زیاد به فشارهای روحی دارد ، كه حتی می تواند با افزایش سن ، كاهش قدرت حافظه شود . اما آرامش داشته باشید . راه های شناخته شده ای برای كاهش فشارهای روحی وجود دارد . احتیاجی نیست كه شما برای كنترل فشارهای عصبی زندگی خود را پشت و رو كنید ، « بسیاری از مردم می گویند اینقدر گرفتار هستند كه فرصت فكر كردن به این فشارها را ندارند . اما واقعیت این است كه با آموختن كنترل اعصاب و آرام كردن خــــــــــود ، می توانید احساس آرامش بیش تری كنید . این هفته یكی از این روش ها را امتحان كنید . بعضی از آن ها مؤثر از بعضی دیگر هستند . مهم این است كه متوجه برخی از این روش ها شوید و وقتی فشار عصبی در حال افزایش است از آن ها استفاده كنید . هیچ كاری نكنید: بلند بخندید: به بیرون بروید: آرام نفس بكشید:
همگي ما افرادي را ديدهايم كه هميشه خوششانس هستند. اين افراد كساني هستند كه همواره موانع را از پيشپا برداشته و بسيار كمتر از ديگران نااميد ميشوند و به نظر ميرسد كه موفقيت، راحتتر به سمت آنها ميآيد. گويي موقعيتهاي خوب مرتبا به آنها روي ميآورد البته آنها سخت كار ميكنند، اما اين توضيح كاملي در مقابل رفتار روزگار با آنها نيست، چراكه خيلي از مواقع به نظر ميرسد كه لياقت و شايستگي يك سري افراد ديگر از آنها بيشتر است.
سلام خوش آمديد لطفا" به این وبلاگ هم سرى بزنيد http://anare-sorkh.persianblog.ir/ نظر يادتون نره
۱. داوینچی همزمان با یک دست می نوشت و با یک دست نقاشی می کرد !
«اگر قرار باشد جملهاي را انتخاب كنم تا با آن تمامي پند و اندرزم را بيان كرده باشم، فقط خواهم گفت: هرگز نگــذار افكار بد به ذهنت راه يابد!» كنفوسيوس
ژاپن : بشدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد! مصر :درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند! هند :او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دو قولویش که سال ها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی(ACTION) پیش می آید و سرانجام آن دو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود! عراق :مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد و در صورت زنده ماندن درس می خواند! چین :درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد! اسرائیل :بیش تر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزش های رزمی و کماندویی را گذرانده. مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید! گینه بی صاحاب :او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بروبچ هم قبیله ای درس بخواند! کوبا :او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همین طور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند! پاکستان :او به شدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید! اوگاندا :درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد! انگلیس :نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند! ایران :عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد .معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت «خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دو پرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جز قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده؛ که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! او چت می کند! خیابان متر می کند و در یک کلام عشق و حال می کند! نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است.
تو بيمارستان، جايي كه يكي از افراد فاميل كه به طرز مرگباري مريض بود، بستري شده بود، همه قوم و خويشها تو اتاق انتظار جمع شده بودن. "متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم, تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه .اين عمل، كاملا در مرحله أزمايش، ريسكي و خطرناكه، ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هزينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين." اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن, بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد: "خب, قيمت يه مغز چنده؟" بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه: "چرا مغز آقايون گرونتره؟"
۱. جويدن آدامس در سنگاپور ممنوع است. ۲. تقلب کردن در مدارس بنگلادش غير قانوني است و افراد بالاي 15 براي تقلب به زندان فرستاده مي شوند. ۳. مشاهده فيلم هاي کاراته اي تا سال 79 در عراق ممنوع بود. ۴. در ايسلند زماني داشتن سگ خانگي ممنوع بود. ۵. در آريزوناي آمريکا، کشتن و شکار شتر ممنوع است. ۶. در تايلند همه در سينما مجبورند هنگام پخش سرود ملي قبل از شروع فيلم قيام کنند. ۷. در دانمارک روشن کردن ماشين قبل از چک کردن اينکه بچه اي زير آن خوابيده است يا نه، ممنوع است. ۸. در تايلند انداختن آدامس جويده شده 500 دلار جريمه دارد و قبل از خارج شدن ازخانه حتما بايد لباس زير پوشيده باشيد. ۹. در سال 1888 در بريتانيا قانوني تصويب شده که دوچرخه سواران را موظف مي کرد تا زمان رد شدن ماشين از کنارشان، زنگ دوچرخه هايشان را بطور پيوسته به صدا درآورند. ۱۰. در قرن 16 و 17 ميلادي نوشيدن قهوه در ترکيه ممنوع بود و اگر کسي در حين خوردن قهوه دستگير مي شدن، به اعدام محکوم مي شد. ۱۱. در فنلاند زماني پخش کارتون دونالد داک به علت شلوار نپوشيدن شخصيت اصليت سريال ممنوع بود. ۱۲. تا سال 1984، بلژيکي ها مجبور بودند نام فرزندشان را از يک ليست 1500 نفري در روزهاي ناپلئون بطور رندوم انتخاب کنند. ۱۳. در برمه دسترسي به اينترنت غير قانوني است. اگر فردي با اتهام داشتن مودم دستگير شود، به زندان محکوم مي شود. ۱۴. اتريش اولين کشوري بود که مجازات مرگ را در سال 1787 حذف کرد. ۱۵. صدها سال پيش هر فردي که قصد داشت از کشور خارج شود، به سرعت اعدام مي شد. ۱۶. در زمان حکومت طالبان در افعانستان، پوشيدن جوراب سفيد براي زنان به علت تحريک آميز بودن آن براي مردان ممنوع بود. در ضمن ماموران پليس دستور داشتند پنجره خانه ها را با رنگ سياه بپوشانند تا زنان حاضر در خانه ها ديده نشوند. ۱۷. در لينوئيس آمريکا دادن سيگار روشن به حيوانات ممنوع است. ۱۸. در انگلستان، سر لاشه هر نهنگي که پيدا شود متعلق به پادشاه اشت و دم آن متعلق به ملکه. ۱۹. در فرانسه صدا زدن خوک با نام ناپلئون ممنوع است. ۲۰. در ويکتورياي استراليا پوشيدن شلوارک هاي صورتي تحريک آميز در غروب هاي شنبه ممنوع است. ۲۱. در ويکتورياي استراليا، تنها متخصصان برق اجازه تعويض لامپ برق را دارند. ۲۲. در انگلستان چسباندن برعکس تمبر حاوي عکس ملکه، نشانگر خيانت و پيمان شکني با سلطنت است. ۲۳. در ورمونت، زنان تنها با اجازه کتبي همسرانشان حق استفاده از دندان مصنوعي را دارند. ۲۴. در واشنگتن، وانمود کردن به داشتن خانواده پولدار ممنوع است. ۲۵. در سوئيس داشتن يک پناهگاه براي شهروند الزامي است. ۲۶. در اوهايو آمريکا, ماهيگيري در زمان مستي ممنوع است. ۲۷. در ميامي آمريکا، تقليد کردن رفتار جانواران ممنوع است.
نگوييم * نوت بوك *بگوييم : رايانه رو نگوييم * وب سايت * بگوييم : رايانه جا يا تارانه نگوييم * مانيتور * بگوييم : نمايانه
این هفت بنای باستانی از آن جهت برای مردم بسیار عجیب به نظر می رسند که انسان های قدیم آن ها را با کمک ابزارهای بسیار ابتدایی بنا نهاده اند و کاری ما فوق دانش روزگار خود انجام داده اند.
1- نيايشی زيبا از "جک ريمر" يکی از نويسندگان معاصر و آشنا به علوم الهی... "خداوندا ما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی، زیرا می دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ صلح را هموار کند." 2- از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو .ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .شک هايت را باور نکن و هيچ گاه به باورهايت شک نکن .زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کنيد مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی !حتی برای یک نفر. مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی. كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را ! بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی .موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن. فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست!!!
پانزده نکته در مورد مناظره "میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد" کاملا قابل پیش بینی است که بعد از پایان این مناظره، موج عظیمی از پاسخ ها به احمدی نژاد آغاز خواهد شد، از اکبر هاشمی رفسنجانی که بیش ترین حملات احمدی نژاد متوجه او بود تا سید محمد خاتمی و ناطق نوری و کرباسچی و زهرا رهنورد و حتی ملک عبدالله شاه عربستان و تونی بلر و ...که به ادعاهای احمدی نژاد واکنش نشان بدهند، اما جالب اینجاست که اگر افراد مذکور به سخنان احمدی نژاد واکنش نشان بدهند، احمدی نژاد می تواند بر محور "مظلوم نمایی و قرار گرفتن در خط آتش تهمت و دروغ و حمله" قرار گیرد و اگر هم پاسخ ندهند، بسیاری از افکار عمومی، سخنان احمدی نژاد را باور خواهند کرد .داغ ترین مناظره نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری، سیزدهم خرداد 1388 بین محمود احمدی نژاد و میرحسین موسوی انجام شد. 15-در حالی که مجری مراسم، پایان رسمی مناظره را اعلام کرد، احمدی نژاد ناگهان گفت: آقای میرحسین موسوی اتهامات را ردیف می کند و می گوید من نمی خواهم اتهام بزنم! البته این مناظره در ساعت دوازده شب چهاردهم خرداد پایان نیافت، بلکه بلافاصله بعد از پایان مناظره، آغاز شد و قطعا شروعی است برای اصلی ترین چالش بین دو رقیب اصلی یعنی محمود احمدی نژاد و میرحسین موسوی.
مردي که در کوچه مي رفت هنوز به صرافت نيفتاده بود به ياد بياورد که سيزده سالي مي گذرد که او به چهرهي خودش در آينه نگاه نکرده است. همچنين دليلي نميديد به ياد بياورد که زماني در همين حدود ميگذرد که او خنديدن خود را حس نکرده است. قطعا" به ياد گم شدن شناسنامهاش هم نميافتاد اگر راديو اعلام نکرده بود که افراد ميبايد شناسنامهي خود را نو، تجديد کنند. وقتي اعلام شد که شهروندان عزيز موظفاند شناسنامهي قبليشان را از طريق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامهي جديد خود را دريافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامهاش بشود و خيلي زود ملتفت شد که شناسنامهاش را گم کرده است. اما اين که چرا تصور ميشود سيزده سال از گم شدن شناسنامهي او ميگذرد، علت اين که مرد ناچار بود به ياد بياورد چه زماني با شناسنامه اش سر و کار داشته است و آن برمي گشت به حدود سيزده سال پيش يا - شايد هم – سي و سه سال پيش، چون او در زماني بسيار پيش از اين، در يک روز تاريخي شناسنامه را گذاشته بود جيب بغل بارانياش تا براي تمام عمرش، يک بار برود پاي صندوق راي و شناسنامه را نشان بدهد تا روي يکي از صفحات آن مهر زده بشود. بعد از آن تاريخ ديگر با شناسنامهاش کاري نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته يا در کجا گماش کرده است. حالا يک واقعهي تاريخي ديگر پيش آمده بود که احتياج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شايد شناسنامه در جيب باراني مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسيد ممکن است آن را در مجري گذاشته باشد، اما نه... آنجا هم نبود. کوچه را طي کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و يکراست رفت به ادارهي ثبت احوال. در ادارهي ثبت احوال جواب صريح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسيد، به ياد آورد که – انگار – به او گفته شده برود يک استشهاد محلي درست کند و بياورد اداره. بله، همين طور بود. به او اين جور گفته شده بود. اما... اين استشهاد را چه جور بايد نوشت؟ نشست روي صندلي و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روي ميز. خوب ... بايد نوشته شود ما امضاء کنندگان ذيل گواهي ميکنيم که شناسنامهي آقاي ... مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنويس کرد و از خانه بيرون آمد و يکراست رفت به دکان بقالي که هفتهاي يک بار از آن جا خريد ميکرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نميآمد، گفت او را نميشناسد. نه اين که نشناسدش، بلکه اسم او را نميداند، چون تا امروز به صرافت نيفتاده اسم ايشان را بخواهد بداند. «به خصوص که خودتان هم جاي اسم را خالي گذاشتهايد!» بله، درست است. بايد اول ميرفته به لباسشويي، چون هر سال شب عيد کت و شلوار و پيراهنش را يک بار ميداده لباسشويي و قبض ميگرفته. اما لباسشويي، با وجودي که حافظهي خوبي داشت و مشتريهايش را - اگر نه به نام اما به چهره – ميشناخت، نتوانست او را به جا بياورد؛ و گفت كه متاسف است، چون آقا را خيلي کم زيارت کرده است. لطفا" ممکن است اسم مبارکتان را بفرماييد؟» خواهش مي شود؛ واقعا" که. «دست کم قبض، يکي از قبضهاي ما را که لابد خدمتتان است بياوريد، مشکل حل خواهد شد.» بله، قبض. آنجا، روي ورقهي قبض اسم و تاريخ سپردن لباس و حتى اينکه چند تکه لباس تحويل شد را با قيد رنگ آن، مينويسند. اما قبض لباس... قبض لباس را چرا بايد مشتري نزد خود نگه دارد، وقتي مي رود و لباس را تحويل مي گيرد؟ نه، اين عملي نيست. ديگر به کجا و چه کسي ميتوان رجوع کرد؟ نانوايي؛ دکان نانوايي در همان راسته بود و او هر هفته، نان هفت روز خود را از آنجا ميخريد. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار ديوار دراز کشيده بود و گفت پخت نميکنيم آقا و مرد خود به خود برگشت و از کنار ديوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقهاي که از يک دفترچهي چهل برگ کنده بود. پشت شيشهي پنجرهي اتاق که ايستاد، خِيلکي خيره ماند به جلبک هاي سطح آب حوض، اما چيزي به يادش نيامد. شايد دم غروب يا سر شب بود که به نظرش رسيد با دست پر راه بيفتد برود اداره مرکزي ثبت احوال، مقداري پول رشوه بدهد به مامور بايگاني و از او بخواهد ساعتي وقت اضافي بگذارد و رد و اثري از شناسنامهي او پيدا کند. اين که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا... «چرا... چرا ممکن نيست؟» با پيرمردي که سيگار ارزان ميکشيد و ني مشتک نسبتا" بلندي گوشهي لب داشت به توافق رسيد که به اتفاق بروند زيرزمين اداره و بايگاني را جستجو کنند؛ و رفتند. شايد ساعتي بعد از چاي پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زيرزمين بايگاني و بنا کردند به جستجو. مردي که شناسنامهاش گم شده بود، هوشمندي به خرج داده و يک بسته سيگار با يک قوطي کبريت در راه خريده بود و با خود آورده بود. پس مشکلي نبود اگر تا ساعتي بعد از وقت اداري هم توي بايگاني معطل ميشدند؛ و با آن جديتي که پيرمرد بايگان آستين به آستين به دست کرده بود تا بالاي آرنج و از پشت عينک ذره بينياش به خطوط پروندهها دقيق مي شد، اين اطمينان حاصل بود که مرد نااميد از بايگاني بيرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدريج داشت آشناي کار ميشد. حرف الف تمام شده بود که پيرمرد گردن راست کرد، يک سيگار ديگر طلبيد و رفت طرف قفسهي مقابل که با حرف ب شروع ميشد و پرسيد «فرموديد اسم فاميلتان چه بود؟» که مرد جواب داد «من چيزي عرض نکرده بودم.» بايگان پرسيد: «چرا؛ به نظرم اسم و اسم فاميلتان را فرموديد؛ درآبــدارخانه!» و مـرد گفت «خير، خير... من چيزي عرض نکردم.» بايگان گفت: «چطور ممکن است نفرموده باشيد؟» مرد گفت: «خير... خير.» بايگان عينک از چشم برداشت و گفت «خوب، هنوز هم دير نشده. چون حروف زيادي باقي است. حالا بفرماييد؟» مرد گفت: «خيلي عجيب است؛ عجيب نيست؟! من وقــت شما را بيهوده گرفتم. معذرت ميخواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگويم. من... من هرچه فکر ميکنم اسم خود را به ياد نميآورم؛ مدت مديدي است که آن را نشنيدهام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شايد بشود شناسنامهاي دست و پاکرد؟» بايگان عينکش را به چشم گذاشت و گفت «البته... البته بايد راهي باشد. اما چه اصراري داريد که حتما"...» و مرد گفت «هيچ... هيچ... همين جور بيخودي... اصلا" ميشود صرف نظر کرد. راستي چه اهميتي دارد؟» بايگان گفت: «هرجور ميلتان است. اما من فراموشي و نسيان را ميفهمم. گاهي دچارش شدهام. با وجود اين، اگر اصرار داريد که شناسنامهاي داشته باشيد راههايي هست.» بي درنگ، مرد پرسيد چه راههايي؟ و بايگان گفت: «قدري خرج بر ميدارد. اگر مشکلي نباشد راه حلي هست. يعني کسي را ميشناسم که دستش در اين کار باز است. مي توانم شما را ببرم پيش او. باز هم نظر شما شرط است. اما بايد زودتر تصميم بگيريد. چون تا هوا تاريک نشده بايد برسيم .» اداره هم داشت تعطيل ميشد که آن دو از پياده رو پيچيدند توي کوچهاي که به خيابان اصلي ميرسيد و آنجا ميشد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلي که بايگان پيچ واپيچهايش را ميشناخت. آنجا يک دکان دراز بود که اندکي خم درگرده داشت، چيزي مثل غلاف يک خنجر قديمي. پيرمردي که توي عبايش دم در حجره نشسته بود، بايگان را ميشناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتري برود ته دکان. بايگان وارد دکان شد و از ميان هزار هزار قلم جنس کهنه و قديمي گذشت و مرد را يکراست برد طرف دربندي که جلوش يک پردهي چرکين آويزان بود. پرده را پس زد و در يک صندوق قديمي را باز کرد و انبوه شناسنامهها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت «بستگي دارد، بستگي دارد که شما چه جور شناسنامهاي بخواهيد. اين روزها خيلي اتفاق ميافتد که آدمهايي اسم يا شناسنامه، يا هر دو را گم ميکنند. حالا دوست داريد چه کسي باشيد؟ شاه يا گدا؟ اينجا همه جورش را داريم، فقط نرخهايش فرق ميکند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را ميکنيم. بعضيها چشمشان راميبندند و شانسي انتخاب ميکنند، مثل برداشتن يک بليت لاتاري. تا شما چه جور سليقهاي داشته باشيد؟ مايليد متولد کجا باشيد؟ اهل کجا؟ و شغلتان چي باشد؟ چه جور چهرهاي، سيمايي ميخواهيد داشته باشيد؟ همه جورش ميسر و ممکن است. خودتان انتخاب ميکنيد يا من برايتان يک فال بردارم؟ اين جور شانسي ممکن است شناسنامهي يک امير، يک تاجر آهن، صاحب يک نمايشگاه اتومبيل... يا يک... يک دارندهي مستغلات... يا يک بدست آورندهي موافقت اصولي به نام شما در بيايد. اصلا" نگران نباشيد. اين يک امر عادي است. مثلا" اين دسته از شناسنامهها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ويژه است که... گمان نميکنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و اين يکي دسته به امور تبليغات مربوط مي شود؛ مثلا" صاحب امتياز يک هفته نامه يا به فرض مسؤول پخش يک برنامهي تلويزيوني. همه جورش هست. و اسم؟ اسمتان دوست داريد چه باشد؟ حسن، حسين، بوذرجمهر و ... يا از سنخ اسامي شاهنامهاي؟ تا شما چه جورش را بپسنديد؛ چه جور اسمي را ميپسنديد؟» مردي که شناسنامهاش را گم کرده بود، لحظاتي خاموش و انديشناک ماند، و از آن پس گفت: «اسباب زحمت شدم؛ با وجود اين، اگر زحمتي نيست بگرد و شناسنامهاي برايم پيدا کن که صاحبش مرده باشد. اين ممکن است؟» بايگان گفت: «هيچ چيز غيرممکن نيست. نرخش هم ارزانتر است.» "ممنون؛ ممنون!" بيرون که آمدند پيرمرد دکاندار سرفهاش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک مي گشت تا کرکره را بکشد پايين، و لابه لاي سرفههايش به يکي دو مشتري که دم تخته کارش ايستاده بودند ميگفت فردا بيايند چون «ته دکان برق نيست» و ... مردي که در کوچه ميرفت به صرافت افتاد به ياد بياورد که زماني در حدود سيزده سال ميگذرد که نخنديده است و حالا... چون دهان به خنده گشود با يک حس ناگهاني متوجه شد که دندانهايش يک به يک شروع کردند به ورآمدن، فرو ريختن و افتادن جلو پاها و روي پوزهي کفشهايش، همچنين حس کرد به تدريج تکهاي از استخوان گونه، يکي از پلک ها، ناخنها و... دارند فرو ميريزند؛ و به نظرش آمد، شايد زمانش فرا رسيده باشد که وقتي، اگر رسيد به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزديک پيش بخاري و يک نظر – براي آخرين بار – در آينه به خودش نگاه کند.
ده روش برای بهبود مهارتهای بین فردی: امروزه خیلی از افراد اعم از زن یا مرد شاغل هستند و ساعت زیادی از وقت خود را در محیط کار می گذرانند پس موفقیت در محیط کار و داشتن وجه ای مناسب و آرامش در محیط کار برایشان بسیار مهم است. اهمیت مهارتهای بین فردی در محیط کار را دستکم نگیرید. اینکه همکاران، چه تصویری از شما در ذهن دارند، نقش بزرگی را در شادمانی و نشاط روزانه در محیط کار و مهمتر از آن در موفقیت و کارایی شغلی شما دارد. اگر نتوانید با اطرافیان، ارتباط موثر و خوبی برقرار کنید، با وجود همهی این قابلیتها، در زندگی شخصی و حرفهای با مشکل رو به رو میشوید. اگر شاغل هم نباشید می توانید از این مهارت ها در ارتباطات خانوادگی خود استفاده کنید. با به کارگیری توصیههای موجود در این مقاله، میتوانید مهارتهای اجتماعی خودتان را ارتقا دهید؛ می توانید با همکاران، صمیمیتر شده و در نهایت با رعایت اینتوصیهها میتوانید در دنیای کاری امروز، موفق شوید: 1- لبخند بزنید: افراد، کم تر دور شخص اخمو، جمع میشوند. اگر میخواهید با همکاران خود رابطهی شاد و دوستانهای داشته باشید، سعی کنید همیشه نگرش مثبت و خوبی نسبت به کار و زندگی داشته باشید. اغلب وقتها لبخند بزنید، با این کار به دیگران، انرژی مثبت منتقل میکنید. همیشه به دنبال یافتن یک نکته یا ویژگی مثبت در دیگران باشید و به آنان بگویید که چه ویژگیهای خوبی دارند. سخاوتمند باشید و با کلمههای محبتآمیز، دیگران را تشویق کنید. 2- قدرشناس باشید: همیشه به دنبال یافتن یک نکته یا ویژگی مثبت در دیگران باشید و به آنان بگویید که چه ویژگیهای خوبی دارند. سخاوتمند باشید و با کلمههای محبتآمیز، دیگران را تشویق کنید. وقتی کارمندی را صدا میزنید تا به اتاق شما بیاید ، به او خوش آمد بگویید تا احساس خوبی داشته باشد. اگر دیگران بدانند که قدردان آنان هستید، آنگاه بهترین کارهایی را که دوست دارید، برای شما انجام میدهند. 3- به دیگران توجه کنید: به آنچه در زندگی دیگران اتفاق میافتد، توجه کنید. رویدادهای مهم شادیبخش (تاریخ تولد، ازدواج) دیگران را به آنان تبریک بگویید و در شرایط ناگوار مانند بیماری و فوت عزیزان، با آنان همدردی کنید. با افراد، تماس چشمی برقرار کنید و با حالت صمیمیت، دیگران را در صورت امکان به اسم کوچک صدا بزنید. به نظرهای افراد گوش داده و به آنان اهمیت بدهید. 4- گوش دادن موثر را تمرین کنید: گوشدادن، روشی است که میخواهید به دیگران نشان دهید که بهطور واقعی نظرهای آنان را میشنوید. «گوش دادن موثر» یعنی به زبان خودتان، آن چه را که دیگران میگویند، بازگو کنید. وقتی به حرفهای همکاران خود، دقیق گوش میدهید، آنان شما را تحسین میکنند. 5- افراد را دور هم جمع کنید: محیطی به وجود آورید که دیگران به کار گروهی تشویق شوند. با همهی افراد به عدالت و مساوی رفتار کنید و از تبعیض و پارتیبازی خودداری کنید. 6- تضادها را حل کنید: وقتی افراد ، دور هم جمع میشوند، اگر تضادی به وجود آمد، آن را حل کنید. یاد بگیرید یک میانجی خوب باشید. اگر همکاران، راجع به مسائل کاری، جروبحث کردند، جلسهای با حضور آنان برگزار کنید و مشکلها را حل کنید. اگر اینچنین نقش رهبری را ایفا کردید، مورد احترام و تحسین اطرافیان قرار میگیرید. یک ارتباط گر روشن و شفاف، کم تر با همکاران خود، دچار سوتفاهم و اختلاف میشود. نفوذ کلام و بلاغت، نشان از فراست، هوش و بلوغ فکری شما میدهد و این ارتباطی به سن شما ندارد. 7- ارتباط شفاف برقرار کنید: توجه خاصی به آن چه که میگویید و اینکه چطور میگویید، داشته باشید. یک ارتباط گر روشن و شفاف، کم تر با همکاران خود، دچار سوتفاهم و اختلاف میشود. نفوذ کلام و بلاغت، نشان از فراست، هوش و بلوغ فکری شما میدهد و این ارتباطی به سن شما ندارد. اگر به آن چه که میگویید، توجه نکنید، دیگران نیز به حرفها و عقیدههایتان اهمیتی نمیدهند. 8- شوخ طبع باشید: نترسید از این که با دیگران، شوخی و بذلهگویی میکنید. بسیاری از افراد، گرد کسانی جمع میشوند که بتوانند شادی را برای آنان فراهم کنند و لبخند بر لبانشان بنشانند. اما اینکار را از حد نگذرانید تا به شخصیتتان لطمه نزند و البته مراقب حد ارتباط با نامحرم نیز باشید. 9- از دریچهی چشم دیگران به موضوعها بنگرید: همدلی به معنی این است كه خودتان را جای دیگران بگذارید و احساس آنان را درک کنید و سعی کنید حادثهها را از چشمانداز دیگران ببینید. شما میتوانید با حس کردن هیجانهای خودتان، وضعیت روانی خود را حفظ کنید. در حالی که اگر از درک هیجانهای دیگران، غافل شوید، نمیتوانید توجه آنان را جلب کنید. افرادی که از شناخت، درک هیجانها و احساسهای دیگران عاجزند، در ابراز همدلی با دیگران نیز ناتوانند. 10- شکایت نکنید و نق نزنید: هیچچیز بدتر از یک شاکی یا نقزن حرفهای نیست. اگر به سادگی راجع به هر موضوعی عصبانی شوید، دیگر روز خوشی برای شما باقی نمیماند. سعی کنید همیشه نسبت به اطرافیان، گذشت داشته باشید و موضوعها را آسان بگیرید تا از این طریق، بر اعتبار و محبوبیت خود نزد دیگران بیفزایید.
با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت می کشند و اگر آن ها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم. اکنون قلم به دست می گیرم و انشای خود را آغاز می کنم. البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد. من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهم ترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است. هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشا باشد. بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم. ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و... درست می کنند. هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد. وقتی گاوی که پدر خانواده است می خواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست. نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند. مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند. گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را به دست بیاورند تا به خواستگاریشان بیایند، چون آن ها آن قدر گاو هستند که به خواستگاری آن ها بروند، از طرفی هیچ گوساله ماده ای نمی گوید که فعلا قصد ازدواج ندارد و می خواهد ادامه تحصیل دهد. تازه وقتی هم که عروسی می کنند این همه بیا برو، بعله برون، خواستگاری، مهریه، نامزدی، زیر لفظی، حنا بندان، عروسی ، پاتختی، روتختی، زیر تختی، ماه عسل، ماه زهر، طلاق و طلاق کشی و... ندارند. گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند. آن ها چشم های سیاه و درشت و خوشگلی دارند. شاعر در این باره می گوید: سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست. نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند. گاوها آن قدر عاقلند که می دانند بهترین سال های عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند. گاوها بخاطر چشم و هم چشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟ شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟ گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند. شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟ گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند. ما از شیر، گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده می کنیم. آقای طاعتی زاده معلم خوب حرفه و فن ما گفته که از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم ها _که البته زشت است_ استفاده می شود. ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده می کنیم. تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیر آب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟ تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟ آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر تو هم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها. تازه گاوها نیاز به ماشین ندارند تا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد. هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند. البته شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است: گمون کردی تو دستات یه اسیرم دیگه قلبم رو از تو پس می گیرم دیده اید گاو نری به خاطر به دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید: "عاشقت هستم"!! سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ!! دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟ گاو ها در جامعه شان فقر ندارند. گاوها اختلاف طبقاتی ندارند. دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمی کنند. آنها شرمنده زن و بچه شان نمی شوند. رویشان را با سیلی رخ نگه نمی دارند. هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمی خورد. هیچ گاوی غمباد نمی گیرد. هیچ گاوی رشوه نمی گیرد. هیچ گاوی اختلاص نمی کند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمی ریزد. هیچ گاوی خیانت نمی کند. هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمی شکند. هیچ گاوی دروغ نمی گوید. هیچ گاوی آن قدر علف نمی خورد که از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه خیابان در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد. هیچ گاوی همجنس بازی نمی کند. هیچ گاوی گاو دیگر را نمی کشد. هیچ گاوی... اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشا می خورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند. اما به نظر من مهم ترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید... لباس ما از گاو است، غذایمان از گاو، شیر و پنیر و کره و خامه ...همه از گاو، ولی... هیچ گاوی نگفت: من گفت: ما...
يک شرکت بزرگ قصد استخدام يک نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار کرد که يک پرسش داشت. پرسش اين بود: قاعدتاً اين آزمون نميتواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد: "شرح حکايت "
زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد.
عشق يعني با تو خواندن از جنون
|
ABOUT
سلام MENU
Home
|